بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
النای خوشگل من و بابا سعید

سلام عشق مامان

 

چند روز پیش من پیش خاله شقایق کار داشتم و صبح رفتیم خونشون.

تو و سوژین تو اتاقش شروع به بازی کردین.

اما سوژین خیلی سخت اسباب بازیهاشو به تو میداد. تو هم هی غر میزدی و از من میخواستی تا برات بگیرم. تا تو به یه چیزی دست میزدی اون زود ازت میگرفت و تو ناراحت میشدی اما برای داشتنش نمیجنگیدی.

بعدش ویانا هم اومد و سه تایی شروع به بازی کردین. تو با هر دوشون خیلی راحت کنار میومدی و دعوا نمیکردی! اما ویانا و سوژین دوتایی کلی دعوا کردن و کار به جاهای باریک میکشید. تو میترسیدی و میومدی تو بغلم. تا حالا از نزدیک ندیده بودی دو تا از دوستات اینجوری با هم دعوا کنن و جیغ بزنن.

 

بعدش هم کلی تو پله ها بالا و پایین کردی و تو بالکنشون هم با هم بازی کردین.

 

خاله شقایق ناهار براتون ماکارونی پخته بود.سه تاتون هم حسابی خوردین. خیلی خوشمزه بود.

بعد از چند ساعت بازی هر سه تا تون دراز کشیدین و یکم کارتون دیدین. اما زیاد طول نکشید! دوباره شروع کردین!

 

بعدش سوژین رفت طبقه ی پایین پیش مامان بزرگش خوابید. اما تو و ویانا اصلا" نخوابیدین. تا شب موقع برگشتن تا خونه خواب بودی. اما چون خیلی خسته شده بودی شب هم زود خوابیدی عسل مامان.

 

عکس ها رو میزارم تو ادامه مطلب




ادامه مطلب


موضوع :
سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 |

من و بابا سعید میخواستیم برای عیدی برات دوچرخه بخریم که نشد. هفته ی پیش تو توی بغلم خوابت برده بود.توی ماشین موندیم و بابا سعید رفت برات دوچرخه خرید.

وقتی رسیدیم خونه بردیم بالا و بابا سعید تو حموم برات شستش.

 

بعدش هم شروع کردی به بازی کردن.

 

اینم دو تا عکست

 

 

 

 

 





موضوع :
سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 |

 

 

روز مادر به همه ی مامانای مهربون مبارک

 

 

عاشقتم حتی وقتی که عصبانیم میکنی

عاشقتم وقتی بهم میخندی

عاشقتم وقتی باهام بازی میکنی

عاشقتم وقتی برات مهمه که من هم میوه دارم تا بخورم یا نه

عاشقتم وقتی ژست میگیری تا ازت عکس بندازم

عاشقتم وقتی کمکم خونه تمیز میکنی

عاشقتم وقتی میبینم اینقدر بزرگ شدی و من بعضی وقتا یادم میره باهات مثل خانمها رفتار کنم

عاشقتم وقتی هی میگی دستشویی اما میبرمت و جیش نمیکنی

عاشقتم وقتی برام از بازی کردن تو پارک تعریف میکنی

عاشقتم وقتی با هم میریم بیرون و تو ماشین اذیتم نمیکنی

عاشقتم وقتی بیست دقیقه مسواک میزنی

عاشقتم وقتی گرسنه ات میشه و پلو میخوای

عاشقتم وقتی تو اتاقت مهمونم میکنی و برام چایی میریزی

عاشقتم وقتی تو اتاق برام آشپزی میکنی

عاشقتم وقتی میگی در یخچال رو برات باز کنم تا توشو نگاه کنی

عاشقتم وقتی عکس عروسی مامان و بابا رو نگاه میکنی و ذوق میکنی. میگم تو کجا بودی؟ چرا تو عکس نیستی؟ میگی ددر بودی!

عاشقتم وقتی با کلمات و پانتومیم بهم میفهمونی چی میخوای

عاشقتم اینقدر خوش سفری

عاشقتم وقتی اصرار میکنی لباس عروست رو تنت کنم

عاشقتم وقتی تو بالکن آروم حرف میزنی تا جو جو نترسه و بپره ( آخه ما تو بالکنمون یه کبوتر داریم که دو تا تخم گذاشته بود و الان دیگه دو تا جوجه شدن)

عاشقتم وقتی کمکم بالکن رو جارو میزنی

 

خدا رو بخاطر این نعمت بزرگ همیشه شاکرم. ازش میخوام خودش مواظبت باشه عزیز دل مامان

 





موضوع :
سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 |

میخوام یکی از فیلم های النا رو بزارم تو وبلاگش.

میشه راهنماییم کنید؟

منتظرتون هستم.





موضوع :
جمعه 15 ارديبهشت 1391 |
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
سلام به دوستای عزیزم رمز همون رمز همیشگیه که همتون دارین بوس برای همتون




موضوع :
جمعه 15 ارديبهشت 1391 |

 

عکس سیزده بدر ( النا و سروینا)

 

 

اراک خونه ی مامانی جون

 

 

پارک نزدیک خونمون تو اصفهان.

 

 

 

 

 

قرار النا با دوستای اصفهانی تو بوستان سعدی اصفهان

 

 

تولد آروین پسر عموی النا ( 22 فروردین)

 

 

 

 

عکسهای ترکیه ( ارئیبهشت 91)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بابا سعید . عمو برونو و النا جونم

 

 

 

 





موضوع :
چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 |

سلام به همه ی دوستان گل من و النا جونم

ممنونم از اینکه به ما سر زدین و جویای احوالمون بودین.

ما خیلی این چند وقته درگیر بودیم . همش تو راه تهران اصفهان بودیم.

یه سفر کوتاه هم برای کاری رفته بودیم ترکیه.

بازم از تک تکتون ممنونم و تک تکتون رو دوست داریم.

 

تو این مدت طولانی که نبودیم اتفاقات زیادی افتاد. هفته ی اول سال ٩١ رو تهران بودیم و مشغول به عید دیدنی. بعدش برگشتیم اصفهان چون کار شروع شده بود. دو روز بعدش عموی سعید فوت کرد و برگشتیم تهران. خدا همه رفتگان رو رحمت کنه.

 

چند روز بعد از اینکه برگشتیم اصفهان با مامان و بابام اینا قرار گذاشتیم و رفتیم اراک خونه ی مامان بزرگ . بابا بزرگم.

بعدش دوباره برگشتیم اصفهان. چند روز بعدش بابام برای چکاپ رفت بیمارستان. گفتن سه تا از رگهای اصلی قلبش بسته است و باید حتما" عمل بشه.

باز هم رفتیم تهران تا بابا رو ببینیم.قبل از عمل دو روزی اونجا بودیم و برگشتیم اصفهان چون سعید میخواست بره ماموریت و باید براش چمدون میبستم. رفتیم تهران و من و النا ٥ روز خونه ی مامانم موندیم. تا جایی که تونستیم کمکشون کردیم. عمل بابا خوشبختانه با موفقیت انجام شد و الان دارن دوره نقاهتشون رو میگذرونن.

 

بعد از یکهفته که سعید از ایتالیا برگشت با هم یکهفته ترکیه بودیم.

 

النا اولین مسافرتش بود اما خیلی خیلی دختر خوبی و بود و حسابی بهش خوش گذشت.

تو ادامه ی مطلب عکسها رو میزارم.

روی ماه تک تکتون رو میبوسم.




ادامه مطلب


موضوع :
چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 |

سلام به همه ی دوستای من و النا جونم.

از تک تکتون بابت تبریکات و احوالپرسی ممنونم.

خیلی مطلب برای نوشتن دارم اما هنوز وقت نکردم بنویسم.

اما قول میدم به زودی مطلب جدید با عکسای خوشگل بزارم.

یه بوس حسابی برای دوستای مهربونمونقلبماچ





موضوع :
چهارشنبه 23 فروردين 1391 |

سلام عشق مامان

روزای سال 90 با همه ی قشنگی هاش داره تموم میشه.

خیلی سال جالبی بود و اتفاقات جالبی هم برامون افتاد.

از همه مهمتر تو عشق مامان هستی که یکسال بزرگتر و خانم تر شدی. خیلی دوستت دارم.

این روزای پایانی سال ماشینمون رو عوض کردیم و یه ماشین نو خریدیم خدا رو شکر.

بابا سعید امشب میره تهران تا ماشین جدیدمون رو بیاره.

امروز بابا یکم کار بانکی داشت و با هم رفتیم بیرون.

تو ماشین چند تا عکس ازت انداختم که تو ادامه ی مطلب برات میزارم.

ایشالله سه شنبه سال 91 شروع میشه.

از همین جا برای همه ی عزیزانم سال پر از سلامتی . خوشی . آرامش آرزو میکنم.

ایشالله ظهرش میریم تهران چون شب خونه ی مادر هستیم . همه هستن. البته غیر از مامانی و بابایی و دایی چون میرن مسافرت.

دوشنبه خیلی کار داریم و امیدوارم همه شون بموقع انجام بشن.

 

عکس ها رو تو ادامه مطلب ببینید




ادامه مطلب


موضوع :
شنبه 27 اسفند 1390 |

سلام عشق مامان

هر روز داریم به عید نزدیکتر میشیم و جنب و جوش آدما برای ورود به سال جدید خیلی جالب و دیدنیه.

ما چون تازه به خونه ی جدید اومدیم نیاز به خونه تکونی نداریم.( خوشبختانه)

لباس نو خریدن هم نداریم.( خوشبختانه) چون بابا سعید زحمتش رو کشیده.

اما دیدن آدما تو این روزا و شور و شوق بچه ها برای  خرید لباسای نو دیدنیه !

این چند وقته که ننوشتم برات مریض بودم و یکم سرما خورده بودم که خدا رو شکر بهترم.بابا سعید حسابی بهمون رسید که هم من خوب بشم هم تو عشق مامان یوقت مریض نشی ( خدای نکرده)

کلی آب میوه و سوپ و لیمو و عسل به بدن زدم و خدا رو شکر بهترم.

اما از احوالات این چند روزه این بود که:

بابا سعید یه روزه رفت تهران و برگشت پیشمون تا ما تنها نباشیم.

مامانی و بابایی و دایی محمد برای تعطیلات عید تور مالزی و سنگاپور گرفتن. خیلی مامانی و بابایی دوست داشتن ما هم باهاشون میرفتیم اما من ترجیح میدم شما یکم بزرگتر بشی بعد سفر طولانی رو تجربه کنی. میدونم که اینجوری هم تو اذیت میشی هم ما. ایشالله سال دیگه با هم میریم مسافرت.

یه شب خونه ی عمو کامبیز اینا شام دعوت داشتیم.

یه شب هم خونه ی عمو رضا اینا شام دعوت داشتیم.

اگر صبح ها یکم زود بیدار بشی با هم میریم خرید و برای ناهار غذای تازه میپزم. بابا سعید هم سعی خودش رو میکنه که ناهار بیاد خونه و دور هم باشیم. تو هم عادت کردی و دیگه موقع رفتن پشت سرش گریه نمیکنی.( تو ادامه مطلب یه عکس از ناهارمون میزارم)

و اما دیشب که رفتیم برات سه چرخه بخریم که پیدا نکردیم. تو هم همش دوچرخه میبینی میگی : دوچرته من نهههههههههه!!!!

اما رفتیم برات یه خونه ی کوچولو با لوازم آشپزخونه خریدیم.کلی ذوق کردی عسلم .

و اما از دیر خوابیدنات که دیگه حسابی کلافه مون کرده!!!!!!

عزیز دل مامان خیلی دیر میخوابی و هر شب هم از اینکه میخوای بخوابی کلی ناراحتی و غصه میخوری!!!

بعضی وقتا هم کلی اشک میریزی و بهونه میاری! از ساعت ١١ شب هم که بریم تو اتاق تو لطف میکنی و ٢ نصفه شب با گریه میخوابی!! هر چی شعر میخونم برات هر چی قصه میخونم هیچ فایده ایی نداره!!!

من احساس میکنم اینقدر که باید خسته نمیشی که راحت بخوابی. چون از صبح تو خونه هستیم و کار خاصی برای انجام دادن نداری! غیر از عروسک بازی و آشپزی!!

هوا هم هنوز سرده و نزدیک ما هم پارکی نیست که ببرمت و انرژی ات رو خالی کنی!

اما چند تا عکس تو ادامه ی مطلب میزارم تا خودت بعدا" ببینی.

وقتی آماده میشی که بریم بیرون ازت عکس میندازم عزیزم.

من و بابا سعید عاشقتیمممممممممممممممممممم

 




ادامه مطلب


موضوع :
شنبه 20 اسفند 1390 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد

Blog Skin