النا النا ، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

النای خوشگل من و بابا سعید

النا خانم خوشگل خوابیده

مامان فدات بشه که امروز حال نداری ! دندونات دارن در میان و تو بیحالی! همش دوست داری بخوابی! یکم صبح خوابیدی اما چند بار گریه کردی و از خواب پریدی اما دوباره خوابت برد. بیدار شدی و پنگول نگاه کردی اما دراز کشیده! بعدش هم اومدن دیدم خیلی آروم خوابیدی.ازت عکس انداختم.     ...
28 ارديبهشت 1390

روز اسباب کشی مانی جون

سلام عزیز دل مامان برعکس دیروز که خیلییییییییی اذیتم کردی و حسابی گریه مو درآوردی امروز دختر خوبی بودی. اون قرمزی هم که روی دماغته مال شیطونی دیروزت بود!! مالید به فرش و زخم شد!! امروز مانی جون اسباب کشی داشت و بابا سعید از 8 صبح رفت کمکشون. تو هم زود بیدار شدی و من هم براشون ناهار خورشت کرفس پختم.گفتم کمک که نمیتونیم بکنیم حداقل یه غذای گرم خونگی بخورن. الان ساعت 15:25 دقیقه است اما هنوز کارشون تموم نشه بیان غذا رو ببرن. یه ماشین کم بوده زنگ زدن یه ماشین دیگه هم اومده. امروز اولین روزه که تو دوربین عکس ما رو گرفتی دستت و خیلی خوش بحالت شده. اینم عکسات!       ...
27 ارديبهشت 1390

امروز خیلی دختر بدی شدی النا خانم

ای النا خانم چند روزه اصلا" خوب غذا نمیخوری و مامان رو کلی حرص میدی!! مایعات هم که اصلا" نمیخوری!! انقدر امروز اذیتم کردی که نگو!! گفتم عصری ببرمت پارک بلکه حال و هوات عوض بشه!! چون امروز هوا یکم باد و بارونی بود گرمکن آدیداس هات رو برای اولین بار تنت کردم. دیدم بابا سعید کالسکه ات رو از تو ماشین گذاشته تو انباری و کلیدش رو با خودش برده.عمو رضا قفل رو برات برید و کالسکه ات رو آوردیم بیرون.اولش کلی گریه کردی و نشستی!! اما بعدش عادت کردی و راحت نشستی.رفتیم پارک پرنیان.یه عالمه نی نی دیدیم و تو مثل همیشه کلی ذوق کردی!! 1 ساعت گشتیم و برگشتیم خونه.یه کوچولو رفتیم تو حیاط و ازت عکس انداختم. کالسکه ات هم گذاشتم دم در بالا! اینم...
25 ارديبهشت 1390

النا خانم امروز میخواسته بره مدرسه

سلام عسل مامان وقتی مامان هنوز ازدواج نکرده بود کلاس زبان ایران آمریکا میرفت.شعبه ی مرکزی.خیابان وصال.یادش بخیر!! 7 سال اونجا زبان خوندم تا تموم شد!! یه مغازه درست کنار موسسه بود که وسایل قشنگی داشت. من اون موقع برات از اونجا یه کیف خریدم که توش وسایل تحریر داشت.وقتی دنیا اومدی مامانی داد آوردمش خونه برات. امروز رفتی از تو کمدت آوردیش برات بندازم پشتت.خیلی باحال بود.همش هم خودت رو لوس کردی.تو همه ی عکسا چشمات بسته است!!     ...
25 ارديبهشت 1390

کارهای جدید و قشنگ النا جونم

مامان فدات بشه مهربونم یه کار خوشگل که جدیدا" انجام میدی و من و بابا سعید رو غرق شادی میکنی اینه که از دور میدویی و خودت رو پرت میکنی توی بغلمون. نمیدونم چه جوری باید احساسم رو بگم چون واقعا" با کلمات نمیشه احساسم رو نشون بدم! خیلی خوشگل میرقصی مامان قربونت بشه.وسط رقصیدن کلی هم ذوق میکنی!!! دست میزنی و میخندی و دور خودت میچرخی!!! خیلییییییییییی دوست دارم عشق من
23 ارديبهشت 1390

حرکت عجیب اما خنده دار النا جونم

مامان فدات بشه   چند شب پیش که مامانی و بابایی حسین اومده بودن خونمون تو کلی با بابایی بازی کردی و خودت رو براش لوس کردی! بعدش بابایی چون مثل همیشه خسته بود زودی خوابید! تو هم وقتی از اتاق اومدی بیرون و دیدی بابایی خوابیده دولا شدی و هی گفتی بابا بابا دیدی بابایی خیلی خوابش سنگینه و بیدار نمیشه! ما فکر کردیم دیگه بیخیال شدی! رفتی تو اتاقت و عروسک کوچولوت رو آوردی و بردیش پیش بابایی.دوباره بابایی رو صدا کردی اما بازم بیدار نشد! بعدش شما در یک حرکت بسیار سریع نی نی رو کوبوندی تو سر بابایی!!!!!! من و مامانی از خنده غش کردیم! بیچاره بابایی که از خواب پریده بود دوباره خوابش برد و تو دوباره اون کار بد رو تکرار کردی!!! بعدش هم ...
23 ارديبهشت 1390

سه تفنگدار تو خونه ی مامانی افسانه

دیشب خونه ی مامانی افسانه بودیم.شام هممون دعوت بودیم اما ما زودتر رفتیم . عصری عمو حمید قم کار داشت .رفته بود یه کاری تحویل بده.زنگ زد و گفت که دیر میرسه.بابایی هم رفت دنبال بچه ها و خاله طراوت و مادر. اما بعدش عمو حمید زنگ زد و گفت که داشته میومده تهران تصادف کرده.خدا رو شکر خودش چیزیش نشده اما ماشین خسارت دیده.خلاصه بچه ها اومدن و شما ها کلی با هم بازی کردین.شیطونی کردین.دنبال هم میدوییدین و جیغ میزدین.آروین هنوز نمیتونه دنبال شما بدو بدو کنه.دنبال شما چهار دست و پا میومد. بابایی برای شما سه تا اسباب بازی خریده بود که توش چراغ روشن و خاموش میشد.خیلی خوشگل بود.کلی با اونا بازی کردین.تو هی به آروین زور میگفتی اما ارنیکا هم از اونور به ...
20 ارديبهشت 1390

دستبند النا خانم

مامان قربونت بشه که همه تو دنیا دوستت دارن و برات کادو میفرستن. تو یه عمو بوناتو داری که تو ایتالیا زندگی میکنه و وقتی که تو بیمارستان بودی خیلی زنگ میزد و حالت رو میپرسید.البته عمو بوناتو همسن بابایی تو ست اما هر بار که برای من و بابا سعید میل میزنه و باهامون کار داره حال تو رو مخصوصا" میپرسه.این دستبندی هم که تو این عکس دستته اون برات فرستاده.داده اسمت رو روش حک کرده بودن.یه دست لباس سبز سرهمی هم برات فرستاده بود. دوست عمو بوناتو هم اسمش الناست.برات یه دست لباس خریده بود و داده بود بابا سعید برات آورده بود. اینم عکست با دستبندت   ...
20 ارديبهشت 1390