النا النا ، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

النای خوشگل من و بابا سعید

الهی مامان فدات بشه که داری شصت خوردن رو ترک میکنی

٤ روز قبل یهو دیدم انگشت شصتت که موقع خواب یا گرسنگی میخوردی بدجوری زخم شده و همش هم بخاطر آب دندونته که خیلی تیز شده. آخه مامان فدات بشه داری یه عالمه دندون با هم در میاری! به خانم دکتر بهره مند زنگ زدم اونم گفت که باید انگشتت رو با بتادین بشورم و پماد جنتکس بزنم و با باند ببندم تا خوب بشه.این کار رو کردم و بعدش به خاله رخساره زنگ زدم. ما که همش مزاحم خاله رخساره میشیم . ایشالله هر چی از خدا میخواد بهش بده. خلاصه خاله هم گفت که الان بهتریم زمان ترک انگشت خوردن تو عسل مامانه.خاله گفت که حتی اگر زود خوب شد بازم چند روزی دستت رو ببندیم تا کلا" یادت بره و این عادتت رو ترک کنی. بهم گفت که یه عروسکی که تا حالا ندیدی رو موقع خوابیدن بهت ب...
19 خرداد 1390

شیشه ی ماشینمون کثیفه

مامان قربونت بشه که اینقدر خانم و عسل شدی امروز تعطیل بود و بابا سعید خونه بود.اول با دایی محمد رفتن کارگاه عمو حمید تا نقشه ی وسایلش رو بده عمو حمید براش بسازه. دیروز هم رفتیم خونه ی مانی نسرین اینا و تو بعد از چند وقت دایی محمد رو دیدی .اولش خجالت کشیدی اما زودی باهاش دوست شدی.ناهار هم خورشت کرفس خوردی که مامانی پخته بود.بعدش هم خوابیدی پیش بابا سعید.من و مانی رفتیم بیرون خرید تا بابایی بیاد.آخه بابایی میخواست با هواپیما برگرده اما پروازا کنسل شده بودن و با ماشین اومده بود.اونم از کرمانشاه! خیلی خسته شده بود.برای اتاق دایی محمد هم یه ال سی دی سونی 40 اینچ آورده. ما زود برگشتیم خونه و دیدیم بابا سعید هنوز خوابه ولی تو پیشش نیستی!...
17 خرداد 1390

عرشیا .آدرین . النا

مامان قربونت بشه که هر چی تنت میکنم بهت میاد اینم همون لباسیه که گفتم بابایی ایندفعه برات آورده.دیروز ناهار رفتیم خونه ی مانی اینا.ناهار آبگوشت داشتن زنگ زدن ما هم رفتیم.برای تو هم کلی غذا با خودم بردم.مثل همیشه صندلی غذات رو هم با خودمون بردیم. ناهار رو که خوردیم بعدش زنگ زدیم خونه ی خاله نسرین اینا که گفت ناهار همه اونجا بودن.ما هم گفتیم عصری میایم پیشتون. لباس جدیدات رو تنت کردم.   بعدش رفتیم اونجا.سر راه برای پریسا سر راهی میوه ی خشک خریدم.مانی هم براش بادوم خرید. خاله مهتاب و آدرین هم هفته ی پیش اومدن ایران. ما هم برای عرشیا ٢ تا کتاب خریده بودیم. برای آدرین هم اجی مجی خریدیم. اولش هم تو غریبی کردی هم آدرین.اصل...
17 خرداد 1390

مامان قربون این خوابیدنت بشم

خیلی خوشگل می خوابی عشق مامان.فقط نمیدونم چرا وقتی بیداری لبات رو همش جمع میکنی!؟ این همه لب داری ولی فقط وقتی میخوابی میشه دید!     عاشقتم وقتی اینجوری ذوق میکنی عزیز دلم. یه وقتایی حالت خیلی خوبه و از ته دلت میخندی.ایشالله همیشه شاد باشی گل مامان. وقتی حال نداری هم مال دندوناته!         ...
16 خرداد 1390

لباس خوشگل

خاله نیلو وقتی عید امسال رفته بودن تایلند برات یه دست لباس آورده بود که عین همون پسرونه اش رو برای آرتین آورده بود.امشب لباست رو داد و منم تنت کردم. لباس آرتین هم تنش کردیم تا ازتون عکس بندازیم.اما مگه شما دو تا وروجک یه ثانیه آروم وایستادین!!! همه ی عکس هاتون تار شد!! یه عکس که از همه بهتر افتاده رو میزارم اینجا     راستی امشب برای اولین بار دستپخت خاله نیلو رو خوردی! آخه خاله برای آرتین استانبولی پخته بود برای تو هم کشید.تو بیشترش رو خوردی اما آرتین اصلا" نخورد!!! بعدش که رفتیم رستوران اروند کنار اونجا یکم غذا خورد!!   ...
13 خرداد 1390

النا خانم بالاخره سوار سرسره شد

امشب رفته بودیم خونه ی خاله نیلوفر و عمو حبیب و آرتین خاله تو خیلی آرتین رو اذیت کردی! با اینکه آرتین ٤ ماه از تو بزرگتره اما تو خیلی شاخ بازی درآوردی!!! بعدش با هم رفتیم شام بیرون و بعدش هم بردیمتون پارک. تو خیلی تو پارک شیطونی کردی و برای بار اول سوار سرسره شدی. اینم عکست   بعدشم خوردی زمین و کلی گریه کردی.منم دست و صورتت رو شستم و برگشتیم خونه ی خاله نیلو اینا یه چایی اساسی زدیم به بدن! تو و آرتین کلی رقصیدین و بازی کردین.اصلا" نفهمیدیم زمان چه زود گذشت و ساعت ٢ برگشتیم خونه.  ...
13 خرداد 1390

کف پات دنبال چی میگردی

مامان قربونت بشه یوگا کار مامان! این عکس رو ازت انداختم تا بزرگ و خانم شدی ببینی چه بدن نرمی داشتی ! مثل ژیمناستیک کارا و یوگا کارا! دوستت دارم و میبوسمت   ...
11 خرداد 1390

ببخشید دختر مامان

سلام عزیز دل مامان نتونستم برات مطلب جدید بزارم! یکم سرم شلوغه و دارم برای مسافرت خودم و بابا سعید دنبال هتل میگردم.باید اینترنتی رزرو کنم .خیلی کار سختیه و کلی زمان میگیره.چون بلیط گرفتیم باید زودتر هتل هم بگیریم.نمیدونی از الان دلم گرفته که چند روز نمیبینمت!! تو خیلی خانم شدی و یه جورایی خیالم راحته که مامانی رو اذیت نمیکنی.خیلی خوشگل بازی میکنی و خوشگل حرف میزنی.ما که دقیقا" متوجه نمیشیم چی میگی!! دیروز داشتی یه اتفاق خنده دار رو برای من و مانی نسرین تعریف میکردی.مامان فدات بشه که تند تند و با هیجان تعریف میکردی و میخندیدی.من و مانی نسرین کلی به خنده ی تو خندیدیم و قربون صدقه ات رفتیم.همش خدای بزرگ و مهربون رو شکر کردیم که هدیه ی خو...
11 خرداد 1390