النا النا ، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

النای خوشگل من و بابا سعید

اسباب بازی النا خانم تو آشپزخونه

اینم سبد لباساته! همش با سبد لباسات وسط آشپزخونه بازی میکنی.جدیدا" با خودت همه جای خونه میبری. این عکس چند ماه پیشه که هنوز نمیتونستی راه بری و چهار دست و پا میرفتی تو آشپزخونه و بازی میکردی. اینم یه عکس خوشگل تابستونی   ...
20 ارديبهشت 1390

اولین باری که النا رفته بود پارک

مامان قربونت بشم اینجا خیلی کوچولو بودی که با مامانی بردیمت پارک کریرت رو روی کالسکه ات سوار کردیم.تو هم خیلی کوچولو بودی و همش اینور و اونور و نگاه میکردی.بعدش هم خوابت برد. اینم عکست عزیز مامان     ...
20 ارديبهشت 1390

مامان قربونت بشه با اون سرلاک خوردنت

عسل مامان امروز خوب غذا نخوردی همش هم تقصیر دندوناته که داره در میاد.دندونای تخت بالات خیلی سخت دراومدن! عصری برات آب گلابی و شلیل گرفتم و توش آرد سمولینا ریختم.البته آرد نیست یه نوع سرلاک که بابا سعید از ایتالیا برات خریده.هم تو سوپت میریزم هم تو آب میوه ات. گفتم شاید اگر خودت بخوری بیشتر بهت بچسبه برای همین گذاشتم جلوت و قاشقت رو دادم دستت. تو هم به همه جات سرلاک دادی!! توی موهات هم پر سرلاک بود!! اما خوردی و کلی کیف کردی. 1 ساعت بعد بهت پوره ی سیب زمینی دادم که خیلی دوست داری. تموم که شد گریه کردی و بازم میخواستی! اما زیادش هم برات خوب نیست!! اینم 2 تا عکس از النای سرلاکی:     ...
20 ارديبهشت 1390

تولد علیرضا شو شو ی خاله نسرین

سلام عسل مامان خاله نسرین چند ماه میشه که عقد کرده.ما خیلی خوشحال شدیم چون خاله نسرین خیلی سخت پسند بود.خدا رو شکر پسر خوبیه و به هم خیلی میان. ایشالله یه روزی یه پسر خوب هم قسمت عمه آزی بشه. دیشب خاله نسرین یه مهمونیه سورپرایزی گرفته بود آخه عمو علیرضا نمی دونست.گفته بود بیاد دنبالش تا با هم شام برن بیرون.یهو اومده بود تو و کلی مهمون دیده بود. اما ما خیلی دیر رسیدیم.آخه شما دختر گل مامان از صبح فقط یه ٢٠ دقیقه خوابیده بودی.من هم امروز آخرین امتحانم رو دادم و خدا بخواد دیگه تموم شد.تو پیش بابا سعید موندی اما نخوابیده بودی و کلی هم شیطونی کرده بودی. ساعت ٧ از خستگی خوابت برد و خیلی خوابت سنگین شده بود.من و بابا سعید حاضر شدیم تا تو بی...
16 ارديبهشت 1390

النا خانم و بابایی حسین

مامان قربونت بشه اینقدر بابایی رو دوست داری. بابایی ١ ماه بود که رفته بود عراق برای کار شرکت.وقتی از در اومد تو اولش خجالت کشیدی اما غریبی نکردی.بابایی هم چون میدونست گلابی خیلی دوست داری برات خریده بود.البته با کلیییی میوه ی نوبرونه.ایشالله همیشه سلامت باشه و سایه اش رو سر ما باشه. برات از اربیل یه ست آدیداس خریده که برای پاییز اندازه ات میشه.این دفعه برات آبی سرمه ایی خریده.میگه همش صورتی میپوشی.تنوع بشه برات.خیلی خوشگله.بلوز و گرمکن و کتونی.الان عکسش رو برات میزارم.     نمیدونی چقدر ذوق کرده بودی و همش میدوییدی اینور و اونور و نمک میریختی. ممه ات رو هم میکندی میدادی بابایی بخوره.کلی از دستت خندیدیم. توپت رو هم از...
16 ارديبهشت 1390