النا النا ، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

النای خوشگل من و بابا سعید

و اما سوغاتی های النا خانم

مامان قربونت بشم که وقتی بابا سعید از در اومد تو اولش سرت رو انداختی پایین و کلی خجالت کشیدی.اما زودی دویدی و پریدی بغل بابا سعید و محکم بغلش کردی.انگار تازه یادت افتاد چقدر دلت براش تنگ شده بود!! بابا سعید هم سوغاتی هات رو برات از چمدون درآورد و من هم زودی همش رو تنت کردم و ازت عکس انداختم. اما 2 تا لباسات برای پاییز اندازه ات میشه که تنت نکردم. البته نذاشتی یه عکس درست و حسابی ازت بندازم! از ذوقت همش از اینور خونه به اونور خونه میدوییدی! هر 2 دقیقه هم میپریدی تو بغل بابا سعید. اینم از عکسات           ...
3 تير 1390

رفتن به دکتر برای معاینه ی ماهیانه

چهارشنبه من و مانی بردیمت پیش دکتر بهره مند برای معاینه ی ماهیانه.ماه پیش واکسن زدی اما چون دکتر نبود رفتیم بیمارستان لاله پیش دکتر صالح پور. از قبلش کلی با هم صحبت کردیم و من و مانی گفتیم که باید دختر خوبی باشی و گریه نکنی! اما انگار نه انگار که ما کلی نصیحتت کردیم.بازم وقتی خانم دکتر رو از دور دیدی شروع کردی!!! بازم نذاشتی وزنت کنه!! دستات تو دست من بود و پاهات تو دست خانم دکتر! تو هم نمی نشستی روی وزنه!! بازم مثل همیشه! اما دکتر کلا" راضی بود و تشویقت کرد. بعد از اینکه از دکتر اومدیم بیرون رفتیم دم در شرکت دنبال ددی تا با هم برگردیم خونه.سر راه هم برات قطره ی ویتامینت رو خریدم و رفتیم خونه ی مانی اینا.
3 تير 1390

بابا سعید به سلامتی اومد

خدا رو شکر عزیز دل مامان که با دعاهای تو مهربونم بابا سعید به سلامتی رسید خونه. قربون اون دستای کوچولوت بشم که میبردی بالا و دعا میکردی و بعدش مثل من میزدی به صورتت و مثلا" میگفتی آمین. همیشه بهت میگم که خدا دعای فرشته هاشو زود زود جواب میده. قرار بود بابا سعید 10 شب پنج شنبه 2 تیرماه برسه تهران.ما هم ظهر از خونه ی مانی اینا اومدیم خونه ی خودمون.مانی هم اومد کمکمون چون خیلی اسباب داشتیم! رسیدیم خونه و تو خوابیدی.چند روزه که تو خوب غذا نمیخوری و همش هم مال دندونات.قبل از خواب شیر خوردی و از خواب که بیدار شدی بهت طالبی دادم خوردی اما پوره ی سیب زمینی که خیلی دوست داری نتونستی بخوری! ساعت 7 شب بود که یهو طوفان شد و یه بارون حسابی اومد.ب...
3 تير 1390

دمپایی النا جونم مبارک

مامان قربونت بشه چند روزی که بابا سعید رفته بود چین من و تو خونه ی مانی اینا بودیم.تو کلی شیطونی کردی. یکی از شیطونی هات هم این بود که تا مانی دمپایی هاشو در میاورد تو میرفتی پات میکردی و میخواستی باهاشون راه بری!! دستت هم کثیف میشد! هی ما دستت رو میشستیم تو دوباره این کار رو تکرار میکردی! خلاصه مامانی رفت بیرون و برات یه جفت دمپایی خوشگل خرید.تو هم پات میکردی و تو خونه راه میرفتی.   ...
3 تير 1390

النا داره به خرسی به به میده

مامان قربونت بشه که به خرسی به به میدی. از کجا فهمیدی خرسی گرسنه است؟ 2 روزه خونه ی مانی اینا هستیم و تو حسابی شیطونی میکنی!!! دیشب هم نذاشتی بابایی خوب بخوابه!!   تازه از لباسشویی مانی اینا هم میترسی از دور نگاهش میکنی!! اما همش در یخچال رو باز و بسته میکنی!!!!   ...
28 خرداد 1390

النا خانم داره با مانی نسرین نماز میخونه

مامان فدات بشه که خوشگل نماز میخونی. تا مانی میاد نماز بخونه نمیزاری که!! شال من رو سرت میکنی و پیش مانی نماز میخونی و الله اکبر میکنی. اینم 2 تا عکس اولی رو با حجاب انداختی اما دومی رو بی حجاب! این عکس بی حجابی ات رو تو سجده ازت گرفتم!     ...
28 خرداد 1390

بابا سعید رفته مسافرت

مامان قربونت بشم که چند روزه از دست دندونات حسابی اذیت شدی! هم پشتت سوخته هم خیلی بهونه میگیری! بابا سعید هم رفته چین و من و تو بازم تنها شدیم.مامانی افسانه ٢ روز پیشمون بود.دیروز من خونه ی خاله آزاده مهمونی دعوت داشتم.گذاشتمت خونه ی مانی نسرین و رفتم و زود هم برگشتم.تو خیلی مانی رو اذیت کرده بودی.دست خودت نبود مامان فدات بشه.همش تقصیر دندوناته! شب خونه ی مانی اینا مهمون اومد.خاله طاهره . هلیا جون و عمو شهرام. تو کلی با هلیا جون بازی کردی و خندیدی.اما بازم کلی اذیت شدی.بابایی و مانی هم ساعت ٢ نصفه شب رفتن برات قطره ی استامینوفن خریدن.تو هم خوردی و ساعت ٣ صبح بالاخره خوابیدی! امروز یکم بهتر بودی خدا رو شکر.من هم از کلاس که برگشتم برات...
27 خرداد 1390