النا النا ، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

النای خوشگل من و بابا سعید

النا خانوم عاشق آشپزخونه است

مامان قربونت بشه که عاشق آشپزخونه شدی و تا ولت میکنم میری تو آشپزخونه و لباس شویی رو خاموش و روشن میکنی !! اولا از لباس شوئی میترسیدی اما الان روشن میکنی و درش رو هم باز میکنی! بعدش هم میری سراغ ماشین ظرف شوئی .اما خوشبختانه تمام دگمه هاش توشه !! نمیتونی خراب کاری کنی! تازه تازه داری یاد میگیری در کابینت ها رو باز کنی و کشو ها رو بیرون بکشی!             ...
20 اسفند 1389

النا خانم از حموم اومده تمیز شده

عزیز دل مامان تو آب بازی و خیلی دوست داری اما نمیدونم چرا وان حموم و دوست نداری!!! من و بابا سعید مجبوریم دو نفری بشوریمت اولا از صدای سشوار میترسیدی اما الان دیگه خوشت میاد اینم یه عکس بعد از حمومته!! بعد از تولدته   ...
12 اسفند 1389

النا خانم اولین بار در پارک

سلام عسل مامان این عکس اولین بار که با هم رفتیم پارک  ۲۵ مهر ماه ۱۳۸۹. هوا خنک بود و لباس گرم تنت کردم اونجا هم نی نی ها رو میدیدی و ذوق میکردی همش صداشون میزدی نی نی نی نی   ...
12 اسفند 1389

ماجراهای چشم النا خانم

مامان قربونت بشه همش دستت رو میکردی تو چشمت و چشمت همش اشک میومد! یه بار خیلی اذیت شدی و با بابا سعید بردیمت دکتر.گفت اگه ادامه پیدا کنه باید میله بزنه اما خدا رو شکر مامان به موقع برات قطره ریخت و خوب خوب شدی   ...
12 اسفند 1389

النای کثیف در حال سرلاک خوردن

سلام عزیز دل مامان این عکس رو دایی محمد روز تولد من و بابا سعید ازت انداخت. مامانی داشت بهت سرلاک میداد وقتی کوچولو بودی فقط تو کریرت غذا میخوردی!! همش هم کثیفش میکردی!! منم برات میشستم   ...
12 اسفند 1389

اولین باری که النا تو بیمارستان لباس پوشید!!!

عزیز دل مامان تو تا  ۱ ماه فقط پوشک داشتی و به قول عمو فرخ یه فرشته ی واقعی بودی!! اما بعد از ۱ ماه لباس تنت کردن اما خیلی برات بزرگ بود!! لباس صفر بود و تن بچه هایی میکردن که تازه دنیا میومدن!! اما برای تو خیلی خیلی بزرگ بود! خاله کریمی ، مامان کسری و کیمیا ، لباس تنت کرد! کلی خندیدیم چون آستینت رو چند بار تا زدیم بازم برات بزرگ بود!! وقتی کلاهت رو سرت کرد خیلی زشت شدی!! اصلا" کلاه بهت نمیومد!! اما بعدش برات مدل فرانسوی بست!! خاله کریمی اجازه گرفت و یکی از پوشک هاتو برای عروسک کیمیا برد!!         ...
10 اسفند 1389