بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
النای خوشگل من و بابا سعید

النا ی خوشگل مامان عاشق اینه که دمر بخوابه

آخه از وقتی خیلی کوچولو بود رفلکس داشت و مجبور بودیم دمر بخوابونیمش

حالا هم عادت کرده

اینم عکس های مختلف از خوابیدن النا جون

 




ادامه مطلب


موضوع :
يکشنبه 1 اسفند 1389 |

۱۱ دی ۸۹ تولد ارنیکا جون بود   

 





موضوع :
يکشنبه 1 اسفند 1389 |

ارنیکا جون و آروین جون نی نی های عمو حمید و خاله طراوت هستن

ارنیکا جون الان ۳ سال و ۲ ماهشه

آروین جون الان ۱۰ ماهشه

 

ارنیکا جون

 

آروین جون





موضوع :
سه شنبه 3 اسفند 1389 |

 

دختر گلم تولدت مبارک

ایشالله همیشه شاد و سالم باشی و به تمام آرزوهای قشنگت برسی

یه تولد کوچولو برات گرفتیم

فقط مامانیا و بابایی ها.دایی محمد . عمه آزی.مادر. عمو حمید.خاله طراوت.آروین و ارنیکا بودن

 

 




ادامه مطلب


موضوع :
يکشنبه 1 اسفند 1389 |

عزیز دل مامان

چند روز قبل از تولدت یعنی اواسط آبان ۸۹ با بابا سعید بردیمت آتلیه ی باینری یا همون کلیک سابق اینقدر خانم بودی که فقط خدا میدونه

مامان ۴ بار لباست رو عوض کرد اما تو خیلی خانم بودی

عکسای خوشگلی شدالبته خودت خوشگلی مامان

 

 

 

 




ادامه مطلب


موضوع :
سه شنبه 3 اسفند 1389 |

النای مامان خیلی این شعر ها رو دوست داره




ادامه مطلب


موضوع :
يکشنبه 1 اسفند 1389 |

 

 

تو عاشق پنگولی

من و بابا سعید برات ضبط میکنیم و تو هر وقت که میخوای شیر بخوری یا سوپ و سرلاک باید اونو ببینی

اسم برنامه اش رنگین کمانه و شبکه ۵ نشون میده! هر روز ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر

کارتون هایی هم که دوست داری: پینگو . بره ناقلا . هامف .

 

 





موضوع :
يکشنبه 1 اسفند 1389 |

 

 

پریشب بابا سعید میخواست بره از تو ماشین دستگاه فکس رو بیاره بالا اما تو نذاشتی !!!!همش میگفتی من من من من من !!!

اینقدر گریه کردی تا لباس تنت کردیم و بردیمت ددر

فقط ۱۵ دقیقه ددر رو دیدی!!!! بعدش شیر خوردی و خوابیدی

همش تو بغل مامان بودیدست مامان خیی درد گرفت آخه تو خانم شدی! بزرگ شدی!!

۱ ساعت تو ماشین خواب بودی اما همین که رسیدیم تو پارکینگ بیدار شدی

و تا ساعت ۲:۳۰ صبح بازی میکردی

من و بابا سعید خوابمون میومد

تا صبح هم چند بار بیدار شدی و گریه کردی!!





موضوع :
شنبه 30 بهمن 1389 |

سلام عزیز دل مامان

تو خیلی دختر خوب و خانمی شدی .کلی شیرین کاری میکنی!!

دیگه خودت راه میری و کلی هم ذوق میکنی!

بابا سعید کادوی ولنتاین برای من و تو سکه طلا خرید

اما من و تو نتونستیم برای بابا کادو بخریم! چون بیرون نمیریماما به بابا سعید قول دادیم سال دیگه تلافی کنیم

دیشب بازم بابا سعید رفت اصفهان.اما مامانی اومد پیشمونیه هفته بود ندیده بودت .میگفت که خیلی تغییر کردی و بزرگ شدی

تو هم خیلی مامانی و دوست داری و باهاش بازی میکنی همش میخندی و ذوق میکنی

 





موضوع :
شنبه 30 بهمن 1389 |

 

 

سلام عزیز دل مامان

امشب با بابا سعید بردیمت بیرون! اما تو اصلا" حوصله نداشتی! آخه دندونات خیلی اذیتت میکنن! همش یا خواب بودی یا بهونه میگرفتی و گریه میکردی!

رفتیم خیابون میرزای شیرازی.آخه مثل همیشه بابا سعید میخواست برای من و تو کادوی روز عشق بخره! هر سال بابا سعید برامون عروسک سال بعد رو میخره که سفره ی هفت سین خوشگل بندازیم!

امسال هم هر کی یه چیزی میگفت. یکی میگفت سال خرگوشه! یکی میگفت سال گربه است!!

ما هم دیدیم هر دو عروسک رو داریم.پس نخریدیم! یکم وسایل برای هفت سین خریدم.

از اونجا که برگشتیم رفتیم بستنی منصور و بابا سعید یه بسته بستنی سنتی خرید و رفتیم خونه ی مامانی افسانه اینا! خیلی خوشحال شدن. عمه آزی هم نبود!

کلی بازی کردی و برگشتیم خونه که تو تو راه خوابت برد!!

رسیدیم خونه من و بابا سعید به زحمت لباسهات رو عوض کردیم که بیدار شدی

کلی بازی کردی تا خوابت برد!!

عاشقتم عزیز مامان

 

 





موضوع :
شنبه 30 بهمن 1389 |

صفحه قبل 1 ... 18 19 20 21 22 صفحه بعد

Blog Skin