بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
النای خوشگل من و بابا سعید

سلام عشق مامان

قربونت که یاد گرفتی میگی دوست یعنی دوست دارم

این روزا کم کم داری کلمات جدید رو تجربه میکنی

اما از این روزا برات بگم

از 4 یا 5 روز پیش شروع کردم به جمع کردن اسباب خونه

دست تنها بودم با یه عالمه کار و خرید

اما تو خیلی دختر خوبی بودی و دقیقا" بر عکس چیزی که فکرش رو میکردم اصلا" اذیتم نکردی. بازیت رو میکردی و به من و اسباب ها کاری نداشتی. خیلی دوست دارم عسللللللللللللللللل مامان

 

خلاصه ریز ریز جمع کردم و شبا که شما میخوابیدین تا صبح ظرف ها رو میبستم چون خطرناک بودن.

دو روز پیش هم دوست مانی اومد کمکم و خونه رو برام گردگیری کرد. چون خونه رو یه جوری جمع کردم که بشه توش زندگی کرد که اگر اومدیم تهران و خواستیم چند روز بمونیم راحت باشیم.

دیروز هم اسباب ها رو بار زدیم توی کامیون. خونه رو حسابی جمع و جور کردم بعد اومدیم بیرون.

دو روز پیش تو با بابا سعید رفتی خونه ی مامانی افسانه اینا. من هم برات غذاهات رو گذاشتم.تا شب اونجا بودی. من هم اومدم اونجا و با هم رفتیم خونه ی مانی نسرین.

شب اونجا موندیم و صبح با بابا سعید رفتیم برای اسباب کشی و تو موندی پیش مانی نسرین.

اسباب ها رفت اصفهان و بابا سعید و بابایی هم رفتن. من و تو نرفتیم چون بابا سعید گفت که اونجا رو میچینن بعد ما بریم که تو اذیت نشی. مرسیییییییییییییییی بابا سعید و بابایی

برای من و تو و مانی هم بلیط هواپیما گرفته برای دوشنبه بعد از ظهر

خبر خوب اینکه اینترنت مون هم وصله چون بابا سعید زودتر درخواست داده بود.

دوست دارم عشقممممممممممممممممم





موضوع :
جمعه 16 دی 1390 |

سلام عشق مامان

میدونم که امشب حسابی بهت خوش گدشت

چون کلی بازی کردین و رقصیدین!!!

کلی شیطونی کردین ها!! مخصوصا" آقا آروین با اون شیطونی های عجیبش!!

 

امشب تولد ارنیکا جون بود و ٤ سالش تموم شد.تمام تزیینات ولدش رو هم با کمک مامانش انجام داده بود.تم تولدش هم کفشدوزکی بود.برای شما هم هدیه تدارک دیده بودن. یه خودکار بزرگگگگگگگگگ و یه بسته پاپ کرن

کیک تولدش هم باربی بود.خودش سفارش داده بود! مامانش میخواست براش کفشدوزک سفارش بده اما خودش باربی خواسته بود!!

عکس زیاد انداختیم اما از بس شیطونی کردین یه عکس درست و حسابی ندارین!!!

 

 

اینم تویی با اون تاجت

ارنیکا برای دختر ها تاج خریده بود و برای پسرها هم کلاه قرمز

اما آروین همش دلش میخواست تاج شماها رو سرش بزاره

 

 

اینم میز هدیه ها

 

 

اینم میز شام

 

 

اینم النا و ارنیکا با کیک تولد

 

 

اینم دو تا از عکسای ارنیکا که به زور ازش انداختم!!

 

 

 

اینم عکس ارنیکا که بعد از باز کردن هدیه ی النا بوسش میکنه

 

 

ارنیکا جون

ایشالله ١٢٠ ساله بشی و به همه ی آرزوهای قشنگت برسی

امیدواریم همیشه خوب و خوش و سلامت باشی

 





موضوع :
شنبه 10 دی 1390 |

سلام عسل مامان

تولد ارنیکا جون یکشنبه ١١ دی ماه اما تولد رو جمعه ٩ دی ماه گرفتن.

دو روز پیش رفتیم برات پارچه خریدم و دادم خیاط تا برات لباس بدوزه.

امروز هم رفتیم تا برات دگمه بخریم. از یکی از مغازه ها برات لباس تو خونه ایی خریدم. تا رسیدیم گفتی تنت کنم و دوربین بیارم.خودت هم ژست های خوشگل گرفتی تا ازت عکس بندازم!!!

اینم عکسات

 

 

 

 

 

 

اینم عکست با شال و کلاه جدیدت عسل مامان

 

 

 

 

دیگه کلی خانم شدی عزیز دل مامان

وقتی تنهایی با هم بیرون میریم خیلی خانمی و آروم توی صندلیت میشینی. منم برات خوراکی میارم تو ماشین و میدم تو میخوری.

آهنگ میخونی و ماشین ها رو نگاه میکنی. وای از وقتی که یه نی نی توی یه ماشین دیگه ببینی و باهاش بای بای کنی و اون نگاهت نکنه و جوابت رو نده!!! کلی ناراحت میشی !!

مامان قربون مهربونیات بشه.

 

 





موضوع :
دوشنبه 5 دی 1390 |

و پاییز ثانیه ثانیه در گذر است

یادت نرود.......

اینجا کسی هست که به اندازه ی تمام برگ های رقصان پاییز

برایت آرزوهای خوب دارد

دومین یلدایت مبارک عزیز مامان

 

 

 

 





موضوع :
جمعه 2 دی 1390 |

سلام عزیز دل مامان

این روزا یکم درگیری فکری دارم.میدونی که بالاخره اصفهان رفتنمون قطعی شد.

یکم خرید کردیم که تا ٢ هفته ی دیگه حاضر میشه.یکم هم بابا سعید توی اصفهان خرید کرده و برده توی خونه.

١١ دی تولد ارنیکا جون است.اما تولد ٩ دی برگزار خواهد شد. و بعدش مطمئنا" ما به اصفهان نقل مکان خواهیم کرد.

اما این روزا

من و تو همچنان با هم تنهاییم. تو یکم بهتر شدی چون بزرگتر و خانم تر شدی. باز هم اذیتم میکنی ها!! اما من میدونم فقط بخاطر دندونات که دارن در میان.

تو صبح که از خواب بیدار میشی بهم میگی مامان مامان بیا  اونوقت من بهت میگم جانم چی میخوای؟ و تو میگی شیرشیری

البته تا صبح سه یا چهار بار این حرف رو تکرار میکنی. تا صبح سه تا شیشه بالای سرم میزارم تا سریع شیر برات درست کنم.

صبح ها با اون صدای خوشگلت بهم سیام میدی و وقتی شیرشیریت تموم میشه بهم میگی مسی

فدات بشم که همیشه به موقع بهم میگی مسی

بعد از اینکه شبا قبل از خواب دست و صورت و پاهات رو میشورم و مسواک برات میزنم میگی مسی

بعدش جیش عوض میکنیم و لباس عوض میکنیم. دست و پاهات رو چرب میکنم.آخه تازگیها سر انگشت دستها و پاهات پوسته میده و بردمت دکتر . اونم گفت که اگزماست.

شبا قبل از خواب یه پماد دارویی میزنم و توی روز هم چند بار با مرطوب کننده ی QV برات دست و پات رو چرب میکنم.تو هم خیلی دوست داری و همش میگی دشت پا دشت پا

حموم میبرمت و تو خیلی دوست داری آب بازی کنی. خیلی سخته از حموم بیارمت بیرون.همش الکی میگم ببین تلفن داره زنگ میزنه.بابا زنگ میزنه.

 

اینم عکس بعد از حمومته

 

 

 

 

 

 





موضوع :
دوشنبه 28 آذر 1390 |

این هم خوشگل مامان موقع بیرون رفتن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقتم عسلللللللللللللل مامان





موضوع :
دوشنبه 28 آذر 1390 |

سلام سلامممممممممم

دیروز تولد ماهان جونم بود.

تولدت مبارک جیگر طلا

ایشالله 120 ساله بشی و به همه ی آرزوهای قشنگت برسیقلب

و زیر سایه ی بابا و مامان گلت خوب و خوش و سلامت باشیماچ

 

 

 

Musical Happy Birthday Scraps for Orkut, Myspace

 

 





موضوع :
جمعه 25 آذر 1390 |

سلام عزیز دل مامان

دیشب تولد بابایی یعقوب بود و ما رفتیم خونه ی مامانی اینا.عمو حمید اینا نتونستن بیان چون عمو کار داشت و قرار شد تولد اصلی رو پنج شنبه بگیریم.اما ما دیشب رفتیم و یه کیک هم خریدیم.کادوهاش رو هم بردیم.

عمه آزی هم دیروز از ترکیه برگشت و برات سوغاتی آورده بود.

جالب اینجاست که برای خودش پالتو خریده بود و به من گفت که تو حراج خریده و خیلی خوشگله. اما وقتی برگشت خونه دیده بود خانوم فروشنده یه سایز بزرگترش رو براش اشتباهی گذاشته!!!

بنابراین خیلی اتفاقی اون پالتو قسمت من شد!! من امسال کلی بهم خوش گذشته!

برای من هم رنگ مو آورده بود.چون ازش خواسته بودم. همون شبونه هم برام رنگ کرد موهامو.

خلاصه یه تولد کوچولو گرفتیم و تو هم حسابی ذوق کردی.100 بار شمع روشن کردیم و تو فوتشون کردی!

برای بابایی هم یه پیرهن و شلوار و یه جفت کفش خریده بودیم.بهش دادیم و کلیییی خوشحال شد.

یه عکس ازت قبل از رفتن انداختم و یکی هم با بابایی .هردوشو میزارم تا ببینی.

 

 

 

 

 

 

 

ایشالله بابایی مهربون 120 سال زنده باشه و سایه اش روی سر هممون باشه.

بی شک یکی از مهربونترین بابا بزرگای دنیاست.

و یکی از مهربونترین عمو های دنیا برای من.

هممون دوستت داریم.





موضوع :
چهارشنبه 23 آذر 1390 |

 

 

 

 

سلام عزیز دل مامان

امسال سومین محرمیه که تو خوشگل مامان پیش ما هستی.

محرم 88 برای ما فراموش نشدنیه عزیز دلم. چون شما بیمارستان بودی و همه برای تو دعا میکردن.هممون دست به دعا بودیم که شما 10 گرم اضافه کنی و سالم باشی. بتونی شیرت رو تحمل کنی و دیگه بالا نیاری!!

خیلی بهمون سخت گذشت.شب تاسوعا رفتیم سر حلیم آقای شهسواری که مثل همیشه حلیم هم بزنیم و نیت کنیم.

من سر حلیم کلی اشک ریختم و زیارت عاشورا و دعای توسل خوندم.همه ی اونا هم برات دعا کردن.

تازه شدی بودی 1200 و ما از خدا میخواستیم که کمکت کنه و تو زودتر وزن بگیری و بیای خونه پیشمون.

 

 

 

 

قابل توجه دوستان محترم

این پمپرز صفر میباشدچشمک

 

 

 

 

 

روز عاشورا هم آجیل مشکل گشا رو گذاشتیم توی بسته ی مواد غذایی خشک و بابا سعید برد داد به رفتگر های مهربون.

شب شام غریبان هم رفتیم بازار تهران و شیر کاکائو ی داغ با کیک دادیم.

خدا خیلی دوستمون داره که مواظب تو بوده و تو رو به ما هدیه داده.

من و بابا سعید همیشه از خدای بزرگ و مهربون میخوایم که خودش نگهدار همه ی نی نی ها و تو باشه.شما فرشته های پاک خدا هستین.

پارسال با هم رفتیم عزاداری و همه تمام نذرهایی که برای تو کرده بودن رو ادا کردن . دست همگی درد نکنه .ما از داشتن چنین خانواده ی مهربون و دوستای دوست داشتنیمون خیلی خوشحالیم.

 

 

 

اما امسال

بابا سعید حسابی مریض شده.تب و لرز شدید.هنوز درست و حسابی نرفتیم عزاداری.حتما" عکس های امسالت رو برات میزارم عزیز دلم.

 

 





موضوع :
دوشنبه 14 آذر 1390 |

سلام عزیز دل مامان

چهارشنبه با هم رفتیم خرید.کلی خرید داشتیم و تنها بودیم.با هم رفتیم مرکز خرید سپهر و خرید کردیم.بعدش هم با هم رفتیم و لباس مامان رو گرفتیم.قبل از رفتن توی پارکینگ ازت عکس انداختم.

 

پنج شنبه عروسی دعوت داشتیم. عروسی احسان پسر عمه مهین بود.همه ی فامیل رو دیدیم.خیلی خوش گذشت.فقط خاله گلرخ نیومد چون نوید امتحان داشت.تو اولش خیلی اذیت کردی چون بابا سعید بعد از یک هفته برگشته بود خونه و تو دلت میخواست پیشش باشی. اما وقتی میرفتی پیشش هی میگفتی مامان.

خیلی هوا سرد بود و نزاشتن من لباسات رو عوض کنم.

بعدش چند تا عکس ازت انداختم.

 

 

 

 

امروز صبح رفتیم عکاسی و برای گرفتن پاسپورت ازت عکس فوری انداختیم .بعدا" برات میزارم تا ببینی.

خیلی تو عکاسی اذیتمون کردی!!!

من هم همون جا ازت عکس انداختم.

 

 

 

 

بعدش رفتیم پلیس +10 .اونجا هم ازت اثر انگشت گرفتن و تو هم کلافه شدی! آخه از کثیفی خیلی بدت میاد و همش غر میزدی که سر انگشتت رو پاک کنم. خدا میدونه چه جوری برات پاکش کردم!!!

بعدش با هم رفتیم هایپراستار و حسابی خرید کردیم.

توی هایپر استار امیر حسین و آزاده رو دیدیم.وایسادیم به حرف زدن.تو هم کلافه شده بودی.بازم اذیتمون کردی اما زود آروم شدی و تا آخرش نشستی.

بعدش که برگشتیم خونه تو خیلی خسته بودی و زود خوابت برد و دو ساعت و نیم خوابیدی.خیلی خوب موقع خوابیدی چون من و بابا سعید هم همه ی خرید ها رو جابجا کردیم .

 

 





موضوع :
يکشنبه 6 آذر 1390 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد

Blog Skin