سلام عشق مامان
روزای سال 90 با همه ی قشنگی هاش داره تموم میشه.
خیلی سال جالبی بود و اتفاقات جالبی هم برامون افتاد.
از همه مهمتر تو عشق مامان هستی که یکسال بزرگتر و خانم تر شدی. خیلی دوستت دارم.
این روزای پایانی سال ماشینمون رو عوض کردیم و یه ماشین نو خریدیم خدا رو شکر.
بابا سعید امشب میره تهران تا ماشین جدیدمون رو بیاره.
امروز بابا یکم کار بانکی داشت و با هم رفتیم بیرون.
تو ماشین چند تا عکس ازت انداختم که تو ادامه ی مطلب برات میزارم.
ایشالله سه شنبه سال 91 شروع میشه.
از همین جا برای همه ی عزیزانم سال پر از سلامتی . خوشی . آرامش آرزو میکنم.
ایشالله ظهرش میریم تهران چون شب خونه ی مادر هستیم . همه هستن. البته غیر از مامانی و بابایی و دایی چون میرن مسافرت.
دوشنبه خیلی کار داریم و امیدوارم همه شون بموقع انجام بشن.
عکس ها رو تو ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
موضوع :
سلام عشق مامان
هر روز داریم به عید نزدیکتر میشیم و جنب و جوش آدما برای ورود به سال جدید خیلی جالب و دیدنیه.
ما چون تازه به خونه ی جدید اومدیم نیاز به خونه تکونی نداریم.( خوشبختانه)
لباس نو خریدن هم نداریم.( خوشبختانه) چون بابا سعید زحمتش رو کشیده.
اما دیدن آدما تو این روزا و شور و شوق بچه ها برای خرید لباسای نو دیدنیه !
این چند وقته که ننوشتم برات مریض بودم و یکم سرما خورده بودم که خدا رو شکر بهترم.بابا سعید حسابی بهمون رسید که هم من خوب بشم هم تو عشق مامان یوقت مریض نشی ( خدای نکرده)
کلی آب میوه و سوپ و لیمو و عسل به بدن زدم و خدا رو شکر بهترم.
اما از احوالات این چند روزه این بود که:
بابا سعید یه روزه رفت تهران و برگشت پیشمون تا ما تنها نباشیم.
مامانی و بابایی و دایی محمد برای تعطیلات عید تور مالزی و سنگاپور گرفتن. خیلی مامانی و بابایی دوست داشتن ما هم باهاشون میرفتیم اما من ترجیح میدم شما یکم بزرگتر بشی بعد سفر طولانی رو تجربه کنی. میدونم که اینجوری هم تو اذیت میشی هم ما. ایشالله سال دیگه با هم میریم مسافرت.
یه شب خونه ی عمو کامبیز اینا شام دعوت داشتیم.
یه شب هم خونه ی عمو رضا اینا شام دعوت داشتیم.
اگر صبح ها یکم زود بیدار بشی با هم میریم خرید و برای ناهار غذای تازه میپزم. بابا سعید هم سعی خودش رو میکنه که ناهار بیاد خونه و دور هم باشیم. تو هم عادت کردی و دیگه موقع رفتن پشت سرش گریه نمیکنی.( تو ادامه مطلب یه عکس از ناهارمون میزارم)
و اما دیشب که رفتیم برات سه چرخه بخریم که پیدا نکردیم. تو هم همش دوچرخه میبینی میگی : دوچرته من نهههههههههه!!!!
اما رفتیم برات یه خونه ی کوچولو با لوازم آشپزخونه خریدیم.کلی ذوق کردی عسلم .
و اما از دیر خوابیدنات که دیگه حسابی کلافه مون کرده!!!!!!
عزیز دل مامان خیلی دیر میخوابی و هر شب هم از اینکه میخوای بخوابی کلی ناراحتی و غصه میخوری!!!
بعضی وقتا هم کلی اشک میریزی و بهونه میاری! از ساعت ١١ شب هم که بریم تو اتاق تو لطف میکنی و ٢ نصفه شب با گریه میخوابی!! هر چی شعر میخونم برات هر چی قصه میخونم هیچ فایده ایی نداره!!!
من احساس میکنم اینقدر که باید خسته نمیشی که راحت بخوابی. چون از صبح تو خونه هستیم و کار خاصی برای انجام دادن نداری! غیر از عروسک بازی و آشپزی!!
هوا هم هنوز سرده و نزدیک ما هم پارکی نیست که ببرمت و انرژی ات رو خالی کنی!
اما چند تا عکس تو ادامه ی مطلب میزارم تا خودت بعدا" ببینی.
وقتی آماده میشی که بریم بیرون ازت عکس میندازم عزیزم.
من و بابا سعید عاشقتیمممممممممممممممممممم
ادامه مطلب
موضوع :
سلام عشق مامان
بعد از یه مدت دوباره وقت کردم برات یه پست جدید بزارم.
از دوستای عزیزمون هم ممنونیم که تو این چند وقته به یادمون بودن و احوالمون رو میپرسیدن.
بابا سعید دو هفته ماموریت رفته بود ایتالیا و ترکیه. من و تو هم رفتیم تهران . البته ما نمیخواستیم بریم اما بابا سعید گفت طولانی میشه و تنهایی اذیت میشیم.
رفتیم خونه ی مانی اینا و اونجا بودیم . دایی محمد هم ترکیه بود با دوستاش. برای اولین بار پاسپورتش رو دشت کرد!
بعد از ده روز دایی محمد برگشت و برات سوغاتی دو تا پیرهن خوشگل و یه جفت دستکش خوشگل آورده. برای من هم دو تا ژاکت خوشگل و یه کیف زارا و یه جفت گوشواره و جوراب آورده. برای بابا سعید هم یه پیرهن خوشگل.
بعدش آخر هفته خاله آزاده دعوتمون کرد خونشون. ناهار اونجا بودیم. برات پلوی خالی گذاشته بود و با مرغ خوردی. خیلی گرسنه بودی. آخه تو نمیتونی کلم پلو و باقالی پلو بخوری! بعدش من تو رو گذاشتم خونه ی مانی اینا و رفتیم سفره خونه. !!خاله آزاده مامان شهزاد هم نیومده بود. حالش اصلا" خوب نیست!خدا خودش کمکش کنه و گرفتاری اش رو رفع کنه.
ماشین هم بنزین نداشت .ماشین رو گذاشتم خونه ی مانی اینا و با ماشین جدید مانی رفتم.
راستی بابایی بالاخره ماشینشون رو عوض کرد. یه مزدا ٣ خریدن.
بعدش برگشتم دنبالت و رفتیم بنزین زدیم .با بابا سعید هم حرف زدم و گفت که داره میره فرودگاه که برگرده.
رفتیم خونه ی مامانی افسانه که روله هم اونجا بود . روله تو رو که میبینه خیلی شارژ میشه. با اون پا دردش پا شد باهات رقصید. تو هم خیلی دوستش داری و هر وقت بلند میشه تو زود میری دستش رو میگیری. مامان فدات بشه مهربونم.
بابا سعید به سلامتی برگشت. خیلی طولانی بود و این اولین بار بود که اینهمه از بابا سعید دور میموندیم.
برات کلیییییییییییی لباس خوشگل و کفش و کتونی خریده. البته دو تا سه سال خریده که تا سال دیگه میتونی بپوشی.
برای من هم کلی سوغاتی آورده. کلی خوشبحالمون شده ها!!!
فرداش موندیم تهران تا من تو رو ببرم دکتر. بازم سر انگشتت باد کرده. دکتر دید و گفت ولش کن .مهم نیست. فقط باید یه آزمایش خون کوچولو بدی که معلوم بشه ریشه اش ا کلسیم بالا نیست و رسوب نیست.
برگشتیم و جمع و جور کردیم که راه بیفتیم. ماشین یه مشکلی داشت که حلش کردیم و بعدش راه افتادیم . همش بارون میومد تو راه!مانی هم برامون ساندویج درست کرده بود. تو از وقتی راه افتادیم خوابیدی. یک ساعت و نیم خواب بودی. من و بابا سعید هم کلی حرف زدیم و ساندویج هامون رو خوردیم. مانی برای تو هم ساندویج درست کرده بود. البته بدون سس و خیار شور.با گوجه و گوشت. نرم هم شده بود. تو برای اولین بار ساندویج خوردی. خیلی خوشت اومده بود.
خیلی دختر خوبی بودی تو راه. اصلا" اذیتم نکردی. فقط یکساعت آخر خسته شدی و تو صندلیت ننشستی! همش تو بغلم بودی. آخه خیلی طولانی شد. ٨٠ کیلومتر مونده بود به اصفهان برف شدیدی گرفت و راه بسته شده بود. خیلی بابا سعید آروم اومد که خدای نکرده گیر نکنیم. پشت یه کامیون شن پاش با سرعت ٢٠ کیلومتر در ساعت حرکت میکردیم.
بعد از ٥ ساعت رسیدیم خونمون. تو دیگه خیلی خوابت گرفته بود چون ساعت ٢:١٥ صبح شده بود.
فرداش از صبح با هم رفتیم خرید. تو زود بیدار شدی با اینکه خیلی دیر خوابیده بودی.
یه روز بعدش هم شروع کردم به لباس شستن. خیلی وحشتناک بود ها!! ٢ هفته هم لباسای خودمون بود هم مال بابا سعید!!
بعدش هم تو چند تا از لباس جدیدات رو که اندازه ات هستن پوشیدی و عکس انداختیم. خودت ژست های خوشگل میگرفتی . من هیچی بهت نگفتم. خودت این ادا ها رو درآوردی.
بعدش تو گوشیم نگاه کردم دیدم هیچکدوم از عکسات نیست!! کلی ترسیدم!! اما با کابل که دیدم همش بود خدا رو شکر. چند تاش رو تو ادامه ی مطلب میزارم ببینی!
بعدش هم عمو کامبیز و خاله لیلا گفتن میان خونمون با شهداد. خاله عاطفه و عمو امیر و شقایق و شکیبا هم اومدن. تو خیلی دوستشون داری و کلی ذوق کردی عزیزم. همش ادای شهداد رو درمیاری که گریه میکنه!!!!
دیشب هم ما شام خونه ی شهداد اینا بودیم که شکیبا اینا هم بودن.
تو خیلی دختر خوبی هستی مامان فدات بشه. اصلا" سمت بچه کوچولو نمیری! فقط از عقب نگاهش میکنی. بعدش هم تو بغل بابا نشستی و بازیشون رو نگاه کردی.
عکسای خوشگلت رو تو ادامه مطلب میزارم
ادامه مطلب
موضوع :
سلام عزیز دل مامان
دیروز میخواستم یه پست جدید برات بزارم اما هرکاری کردم نمیشد!!!
این روزای من و تو خیلی قشنگ میگذره.یه وقتایی خیلی بهانه گیری میکنی اما کلا" دختر خوبی هستی.نمیتونم بگم شیطونی چون واقعا" نیستی!! فقط بعضی روزا خیلی غر غرو میشی عسل مامان.
زود از خواب بیدار میشی اما وقتی میبینی مامان هنوز خوابش میاد سر و صدا نمیکنی و آروم بازی میکنی تا من بیدار نشم.قربونت بشمممممممممم
بیدار که میشم با هم صبحونه میخوریم.نون و کره عسل و چایی.
اما مامان این روزا یکم رژیم گرفته.نمیشه اسمش رو دقیقا" رژیم گذاشت اما خیلی رعایت میکنم.
بعد از صبحونه اتاقامونو جمع میکنیم و با هم بازی میکنیم.ناهار رو میخوریم و یه چرت میزنیم.
عصری بیدار که شدیم یه عصرونه میخوری و دوباره با هم بازی میکنیم تا بابا سعید بیاد خونه.
بعضی روزا که خیلی سرحالی کلی با هم میرقصیم و دنبال بازی میکنیم! مامان حسابی خسته میشه اما تو اصلا" نمیفهمی خستگی یعنی چی؟؟؟؟
یه حموم میکنی و متاسفانه با گریه از حموم بیرون میای!!
برعکس بچگی ات که با گریه وارد حموم میشدی!!!
بابا سعید که میاد خونه شام میخوریم و میریم گردش.تو خیلی ذوق میکنی و همش میگی ددر
تازه شروع کردی به تک کلمه گفتن.حرفای مامان رو تکرار میکنی.
شبا قبل از خواب باید یه پروژه حسابی رو طی کنیم.عادت کردی هر شب قبل از خواب دست و صورت و پاهات رو بشوریم.جیش عوض کنیم. مسواک بزنیم. لباس عوض کنیم و کرم بزنیم.
بعدش هم میری توی تختت و میگی شیرشیری. شیشه ی شیرت رو میگیری دستت و نی نی ات رو بغل میکنی. من و بابا سعید هم کنار تختت دراز میکشیم و من برات کتاب داستان و کتاب شعر میخونم تا خوابت ببره.
یهو میبینی 5 تا کتاب میخونم تا خوابت ببره. تا صبح هم یکی دوبار بیدار میشی و صدام میکنی تا برات شیرشیری درست کنم.
امروز هم با هم رفتیم خرید.بابا سعید رفته تهران چون کار داشت و قرار شد بعد از ظهر که میخواد برگرده با مامانی و بابایی و عمه آزی بیان اصفهان.
من و تو هم رفتیم خرید کردیم.بار اول بود با هم تنهایی میرفتیم بیرون توی محل خرید میکردیم.البته با ماشین رفتیم. گردو خریدیم چون میخوام شام خورشت فسنجون بپزم.برگشتیم خونه و تو مثل همیشه سریع لباسهات رو درآوردی و گذاشتی سرجاشون. خیلی خانم و تمیزی عزیز دلمممممممم.
توی ادامه مطلب چند تا از عکسات رو میزارم تا بعدا" ببینی.
آشدم ایلی زیاد
ادامه مطلب
موضوع :
مامان قربونت بشهههههههه
از اونجایی که بابا سعید دوست نداره موهات رو کوتاه کنی ما هم این کار رو نکردیم. امشب که بردمت حموم توی حموم از بابا سعید اجازه گرفتیم و برات چتری کوتاه کردم.
اینم عکس جدیدت
البته خوش اخلاق نیستی چون موهات رو شونه کردم و تو کلی گریه کردی!!!

اینم مامان مونا با چتری

اینم باباسعید

موضوع :
سلام عشق مامان
برات نوشته بودم که چند روزی رفته بودیم خونه ی مامانی افسانه اینا
جمعه شب رفتیم خونه ی مانی نسرین اینا.بابا سعید هم برگشت اصفهان.
شنبه رفتیم پیش خانم دکتر بهره مند. خیلی شلوغ بود و ٢ ساعت معطل شدیم.خیلی خسته شدیم.هوا هم خیلییییییییییی کثیف بود.
خدا رو شکر خانم دکتر خیلی راضی بود.اما ٢ ماهه وزنت زیاد نشده فقط قد کشیدی.خیلی شیطونی میکنی مامان قربونت بشه.خیلی پیش خانم دکتر خانم بودی.اصلا" اذیت نکردی.
پیش مامانی و بابایی خیلی بهمون خوش گذشت.تو خیلی خوشگل سلام میدی. داری کم کم حرف زدن رو شروع میکنی.کلمات زیادی رو به زبون میاری.
دایی محمد هم اومد تهران.امتحاناش تموم شده.با اینکه خیلی وقت بود دایی رو ندیده بودی ولی این بار اصلا" غریبی نکردی عسلم چون بزرگ شدی دیگه .
دوشنبه تو پیش مانی بودی و من رفتم دکتر کلیه و چشم.
چشمم که خوب بود خدا رو شکر. اما برای کلیه سونوگرافی نوشت برام.
سه شنبه چه برفییییییییییییییی اومد! خیلی وقت بود یه همچین برفی ندیده بودیم!
اینم عکس برفی از خونه ی مامانی اینا

این خونه ی همون حاجیه بود که تازه فوت کرده.خیلی خونه ی خوشگلیه!
این هم عکست با دایی محمد
داشت میرفت بیرون بغلت کرد ازتون عکس انداختم

توی اون برف ماشین نبود!!! یهو یخبندون شد. کلی منتظر بودم تا آژانس بیاد. دایی محمد رفت با ماشین بیرون اما نیم ساعت بعدش برگشت خونه.اینقدر که ترافیک و تصادف بود.اما من مجبور بودم برم.
اول رفتم بیمارستان لاله برای سونوگرافی. بعدش هم رفتم بیمارستان عرفان.کلینیک غدد. خدا رو شکر هر دو خوب بود.
امروز صبح زود هم رفتیم آزمایشگاه پاتوبیولوژی مرکزی. خانم دکتر برای چکاب برات آزمایش داده بود.
با اینکه خیلی دیر خوابیده بودی اما خیلی خوشگل از خواب بیدار شدی مامان فدات بشه.
با دایی محمد و مانی جون رفتیم آزمایشگاه.چمدون هم گذاشتیم تو ماشین دایی.
دیشب دایی برای ادرارت بگ خرید.منم صبح قبل از رفتن برات چسبوندم.اما مثل همیشه خراب بود. کلی مانی دوید تا زود کارمون انجام بشه چون پرواز داشتیم!!!
ازت خون گرفتن و من فشارم افتاد!!! آخه اولش رگت رو پیدا کرد اما تو یهو دستت رو کشیدی و گمش کرد! کلی دنبال رگت گشت!! واییییی خیلی بد بود.اما تو بازم خانوم بودی و صبوری کردی.
ساعت ٩:٤٥ کارمون تموم شد.پرواز هم ساعت ١٠:٤٥ بود. فکر کن از پارک وی تا فرودگاه مهرآباد رو چجوری رفتیم تا برسیم .ما توی پارکینگ فرودگاه بودیم.مانی دوید رفت کارت پروازمون رو گرفت.
خلاصه باز هم با کمک مانی جون و دایی محمد بخیر گذشت. تو سالن انتظار سوپی رو که مانی برات گرم کرده بود دادم تا تهش خوردی.
بعدش هم ٤٥ دقیقه تاخیر داشت.توی هواپیما که نشستیم تو خیلی خانم بودی.رفتی سرجات نشستی و کمربندت رو بستی.نی نی ات رو هم بغل کردی.بهت پاستیل دادم.دومی رو خوردی نشسته خوابت برد.بعدش بغلت کردم و تا اصفهان خوابیدی.قربونت بشم خانم شدییییییییییییییی
رسیدیم فرودگاه بابا سعید اومده بود دنبالمون.رفتیم خونه دیدیم هم ناهار حاضره هم سوپ تازه ی شما.
دست بابا سعید درد نکنه.
بعد از ناهار بابا رفت به کاراش برسه. من خیلی خسته بودم.خوابم برد و تو پیشم نشسته بودی و بازی میکردی.
بعدش تو هم خوابت برد.
موضوع :
مامان قربونت بشه که داری با آهنگ پنگول میرقصی
الان تو کامپیوتر مامانی چند تا عکس دیدم که نی نی بودی ازت انداخته.خیلی باحال بود برات میزارم اینجا.
عکس ها در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
موضوع :
سلام عزیز دل مامان
ما بعد از ٢ هفته که اصفهان بودیم اومدیم تهران.البته بخاطر اینکه من چند تا دکتر برای چکاب یرم.
چهارشنبه از صبح که بیدار شدیم مشغول اسباب جمع کردن بودیم.البته بگم که شب قبلش خونه رو مثل دسته گل تمیز کردم. اما شما بازم بهم ریختی و مجبور شدم دوباره جمع کنم.
خیلی شیطونی کردی و من یکم عصبانی شدم.آخه سبد میزاری زیر پات تا توی سینک ظرف بشوری!!!
خلاصه ساعت ٤ از خونه دراومدیم. بابا سعید یکم کار داشت و طول کشید تا از اصفهان بیایم بیرون.
تو چون خیلیییییییییییییی خسته بودی سریع خوابت برد.١ ساعت و نیم خوابیدی و من یکم استراحت کردم.
بعدش که بیدار شدی من اومدم پشت پیشت نشستم.
باید بگم که خیلی دختر خوبی بودی و عین ٤ ساعت از تو صندلیت بیرون نیومدی.
کلی به به خوردی و تمام فیلم های گوشی من و بابا سعید رو دیدی.کل فیلمایی رو که از بچگی ازت گرفته بودیم.
بالاخره رسیدیم و یکراست رفتیم خونه ی مامانی افسانه اینا. چون عمه آزی داشت میرفت ترکیه.
شام که خوردیم تو و بابا سعید خیلی خسته بودین و رفتین خوابیدین. من تازه موهای عمه رو رنگ کردم و کمکش کردم تا حاضر بشه.
ساعت ٢ رفت و ما خوابیدیم.
ظهر زنگ زد و گفت که هواپیما خراب بوده و ١٢ ساعته که توی فرودگاهن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی خسته بودن!
مادر هم اونجا بود.اومده بود که ما رو ببینه.دیشب مامانی همه ی آلبوم های قدیمی رو آورد و با هم نگاه کردیم.خیلی جالب بود و کلی از خاطرات برامون زنده شد. من هم از روی چند تا از عکس ها با گوشیم عکس انداختم تا داشته باشم. چند تا رو هم درست کردم و برات میزارم که بعدا" ببینی!! برای من که خیلی جالب بودن.
من و بابا سعید

بابایی حسین

بابایی یعقوب

بابایی حسین و بابایی یعقوب

بابا سعید . ننه دلشاد (خدا بیامرز) . عمو حمید

بابا سعید . عمه آزاده . عمو حمید

محسن پسر عموی بابا سعید ( بابای الیسا)
عمو حمید . بابا سعید ( یکسالگی) . حسین پسر عمه ی بابا سعید

بابایی یعقوب و بابا سعید ( تولد یکسالگی بابا سعید)

امروز هم عمو حمید . خاله طراوت . ارنیکا و آروین اومدن خونه ی مامانی اینا و به شما ٣ تا ورووجک کلی خوش گذشت.
عصری هم اومدیم خونه ی مامانی نسرین و بابایی حسین. بابا سعید هم برگشت اصفهان. من هم تا الان بیدار بودم که خیالم راحت بشه که بابا یه سلامتی میرسه خونه. تو ساعت ٣٠ :١٢ خوابیدی اما الان ساعت ٢:٣٥ بامداد روز شنبه هشتم بهمن ١٣٩٠ است.
راستی امروز چهاردهمین سالگرد فوت حاجی بابا ( پدربزرگ مشترک من و بابا سعید)
روحش شاد ( هر کسی دوست داشت یه صلوات یا یه فاتحه بخونه ممنون میشم)
موضوع :
سلام به همه ی دوستای خوب و مهربون من و النا جونم
ممنونم از لطف همتون
النای عزیز مامان
این روزا خیلی روزای قشنگی هستن
من و تو
تنها
توی خونه ی جدید
خدا این روزای خوشگل رو بیشتر و بیشتر کنه
صبح از خواب بیدار میشی.البته ساعت خوابت خیلی بهتر شده.12 شب میخوابی تا 10 صبح.
صدام میکنی.من هم جوابت رو میدم.تو سیام میکنی.عاشقتمممممممممم که داری کم کم حرفای خوشگل یاد میگیری.
تعداد کلماتی که میگی هر روز بیشتر و بیشتر میشه.مامانی نسرین یادت داده که قصه تعریف کنی.فدات بشم که اینقدر خوشگل تعریف میکنی!!!
قصه ی خاله پیرزن
که بارون میگیره و حیوونا میان خونش. در میزنن
تق تق تق ( حتما" باید بزنی روی میز)
کیه کیه درمیزنه؟ پیشی میگه میو منم منم باووووووون ایسسسسسسسسسسس شدم ادازه بده
بیاااااااا
همه ی حیوونا رو میگی
عاشقتممممممممم به مولا
صبح که از خواب بیدار میشی با هم صبحونه میخوریم.بعدش لباس میپوشیم و میریم بالکن رو میشوریم.بعدش تو ( پات ) دمپایی هات رو پات میکنی و با هم توپ بازی و ماشین بازی میکنیم.
من سوپ برات بار میزارم و لباس ها رو میریزم توی لباسشویی.کمکم میکنی تا پهنشون کنم و گیره میدی تا بهشون بزنم.
ظهر میایم تو و با هم پنگول میبینیم.نهارت حاضر میشه و میخوری.(البته به سختی!)بعدش میریم سراغ آشپزخونه ات .برام غذا درست میکنی و من نگاهت میکنم.برام غذا میاری و میگی بخور.خودت هم میخوری . بعدش ظرف هات رو میشوری!
بعدش خودت میگی مامان شیرشیری
برات شیر درست میکنم و توی تختت دراز میکشی و میخوری .خیلی زود خوابت میبره عسل مامان.بعدش من پا میشم و شروع میکنم به شام درست کردن تا بابا سعید بیاد. بابا که میرسه کلی باهاش بازی میکنی و میریم بیرون.
چند شب پیش رفتیم خونه ی عمو کامبیز و خاله لیلا دیدن آقا شهداد.
بابا سعید خیلی بهشون زحمت داده بود. توی اون مدتی که توی اصفهان تنها بود خیلی میرفت خونشون.
شهداد هم مثل تو عجله داشت و زود دنیا اومد اما بازم وزنش خوب بود ماشالله. 2 کیلو یود.
تو اونجا خیلی شیطونی کردی.همش میگفتن ولش کن بابا بچه است.اما من خیلی حساسم.دوست ندارم النای مامان بی ادب و لوس باشه.
فردا شبش هم رفتیم خونه آقا پیروز دیدن دخترشون. اونم خیلی ناز و آروم بود.اینم جالبه چون آناهیتا خانم هم مثل شما عجله داشته و زود دنیا اومده!!! یک کیلو و هفتصد!
اونجا هم خیلی حرصم دادی.همه میگن تو خیلی آرومی.میگن بچه ی بی ادب و شیطون ندیدی! اما من دوست ندارن بی اجازه بری تو اتاق دیگران و دست به چیزی بزنی!
خوشبختانه با نی نی ها هیچ کاری نداری و سمتشون نمیری.
ادای شهداد و درمیاوردی! میگفتی: دیه اممممممم امممممممم
امروز هم آقاجون و مامانی از اراک اومدن خونمون و اولین مهمونامون بودن. خیلی خوشحالمون کردن.
مثل همیشه هم زحمت کشیده بودن .
تو با اینکه خیلی وقت بود که ندیده بودیشون اصلا" غریبی نکردی.
آقاجون: آدادون
مامانی
همش صداشون میکردی و باهاشون بازی میکردی.
عصری هم 3 تایی با هم خوابیدین.بیدار شدی اصلا" خوش اخلاق نبودی و کلی گریه کردی!!!
بعد از اینکه شام گذاشتم رفتیم بیرون که یه دوری بزنیم.رفتیم پل خواجو و پیاده شدیم .خیلییییییییییییی هوا سرد بود و زود برگشتیم تو ماشین اما تو خیلی بدقلقی کردی!!!!!
الانم ساعت 1:30 بامداد روز 30 دی ماه 90
عکس ها در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
موضوع :

